|
به کلبه ی عشق خوش امدی
|
بی محلیات داره زجرم میده
دیگه از این وضعیت خسته شدم
چرا هی دروغ میگم نمیدونم
انگاری زیادی وابسته شدم
به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تورفتی ودلم ثانیه ای بند نشد
لب تومیوه ممنوع ولی لبهایم
هرچه ازطعم لب سرخ تودل کند نشد
باچراغی همه شب گشتم گشتم درشهر
هیچ کس,هیچ کس مثل تومانند نشد
هرکسی دردل من جای خودش را دارد
جانشین تودر این دل خدا نیز نشد
خواستند بگویند ازتو شبی شاعرها
عاقبت باقلم شرم نوشتند نشد
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم.
باغبان در پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز.....
سال هاست که در گوش من آرام ِآرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
ومن اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما
سیب نداشت؟؟؟؟؟؟؟؟

رحمی به دل خسته و بیمار نکردی
روزم سیه است چون شب تاریک و تو دانی
نفرین به تو خورشید که نورت نفشانی
نفرین به تو ای ماه که نور دگرانی
مهتاب همه بودی و با بی خبرانی
نفرین خدا برتو که چون یار نبودی
بر خسته دلی چون من غمخوار نبودی
نفرین خدا بر تو که ای بلبل طناز
یار دگری دیدی و بستی پر پرواز
نفرین به تو که شیشه ی دل را بشکستی
در میکده با جمله حریفان بنشستی
نفرین به تو ای روز و شب و لحظۀ هجران
نفرین به تو ای لحظه و هر ثانیه ی آن
نفرین به تو و اسم تو و عشق ستمکار
نفرین به همه هرچه که هست، رنگ تو ای یار
نفرین خدا بر من اگر باز بیایم
سوی تو فریبنده،جفا کار بییم...............!!!
نفرین به همه ی بی وفایی های دنیا!!!!!!
داستان عشق و خیانتی که باعث سروده شدن این شعر شد به گوش کمتر کسی رسیده.
مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می گذارند. دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می دهد.
دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می کنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند. ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود . تا اینکه یک روز مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار می بیند...
مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می شود. سالها بعد از پیروزی انقلاب ، وقتی شاه از دنیا می رود ، زن های شاه از ترس فرح ، هر کدام به کشوری می روند و نامزد اوستا به فرانسه ..
در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می شود. و در نامه ای از مهرداد اوستا می خواهد که او را ببخشد. اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این شعر را می سراید :.
وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم
شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم
اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم
كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم
مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم
چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم
بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم
نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم
جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي
چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم
به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم
وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟
![عکس های رمانتیک عاشقانه Lovely%20pic [Takpic.net]%20%282%29 عکس های رمانتیک عاشقانه](http://www.takpic.net/upload/5/Lovely%20pic-[Takpic.net]%20%282%29.jpg)
مادر گفت عشق یعنی فرزند...
پدر گفت عشق یعنی همسر...
دخترک گفت عشق یعنی عروسک
معلم گفت عشق یعنی بچه ها
خسرو گفت عشق یعنی شیرین
شیرین گفت عشق یعنی خسرو
اما فرهاد هیچ نگفت. فرهاد نگاهش را به آسمان برد, باچشمانی بارانی. میخواست فریاد بزند اما سکوت کرد!
میخواست شکایت کند اما نکرد
سرش را پایین آورد و رفت!
هر چند که باران نمی گذاشت جلوی پایش را ببیند! ولی او نایستاد. سکوت کرد و فقط رفت. چون میدانست او نباید بماند.
و عـــــــشـــــــق معنا شد...

گفتی نفرین میکنی؟؟؟
گفتم نه.....
فقط از خدا می خوام هیچ کس اندازه من دوستت نداشته باشه..

خیلی ها نفرین میکنند...تلافی میکنند...
اما نه!!!!!!!!!!!!!
نفرین من: الهی اونی که دوسش داری تنهات نذاره..
تلافی من:میرم سر راهت نباشم تا به اون برسی...
راستی گلم.........
قد من دوستت داره؟؟؟؟

هر وقت گفتی جدایی بند بند تنم لرزید.هروقت گفتی فاصله مردمک چشمانم تصویر جاده ای مه آلود شد با مسافری تنها که کوله بار خود را به دوش میکشید را زهم می گریخت.
و از روی ترحم نگاهی به پشت سرش نمی انداخت..
دل هرچه داشت نثار چشمان تو کرد اما دل تو غریبه را پسندید..........
رفتنت دو باره نگاهم را با انتظار هم خانه کرد،منتظر شدم منتظر لحظه ای دیگر در کنار تو ماندن.اما........انتظار پوسید.
گفتم حالا که می روی لا اقل یک آرزو برایم بگذار، آرزویی تو خالی برای دلخوشی ام و تو گفتی: در آرزوی برگشتنم بمیر....
و من دستانت را بوسیدم و خدا را شکر کردم از اینکه سر انجام فهمیدی:
بی تو خواهم مرد

چه صادقانه پذیرفتی!چه فریبنده آغوشم برایت باز شد..
چه ابلهانه و چه زیبا گفتم: دوستت دارم.
با تو خوش بودم چه کودکانه!
همه چیزم شدی
.چه زود!به خاطر یک کلمه مرا ترک کردی.
چه ناجوانمردانه!نیازمندت شدم.
چه حقیرانه واژه غریب خداحافظی به من آمد
چه بی رحمانه!!! من سوختم........

و من از دیدگان سرد تو یک روز می خوانم
سرود تلخ و غمگین «خداحافظ»
مرا از یاد خواهی برد و از یادم نخواهی رفت
من این را خوب میدانم که روزی هم مرا از خویش خواهی راند
و قلبت را که روزی آشیان گرم عشقم بود خواهی برد....


هيـچـكي درد منــو نمي فهـمـه
آره هيچكي نمي فهمه...
نمي فهمه
...
پس همش بهــونـه بـود
ميـدونـم ديـگـه منـو نمي خـواي
امّا خب دست خـودم نيست
كه تـو با من سازش نـداري
ميـدونـم بي خـودي دلــم ميـگيــره
كـه تـو بـاورم نـداري
و....
رو اين احسـاس سـاده خيـلي راحت پـا گذاشتـي
خيـلي راحت پـا گذاشتــي
خيـلي راحت پـا گذاشتـي.
من به امید تو زندم خوبه خوبم عزیزم
انتظار خوبه در صورتيكه به وقوع بپيونده.
ناخواسته باعث انجام كارهايي ميشويم و از دوستي و رفاقت و همنشيني بدور ميشويم.
دوست من بيا ... آغوش من به روي تو بازه.
با روي گشاده پذيراي اخلاق خوشت هستم.
نذار انتظار باعث افسردگي و پيري زود رسم بشه.
هر ثانيه از زمان كه ميگذره من بيشتر دلتنگت ميشم.
پس بيا و اجازه نده گذشت زمان عذابم بده.
پس بيا... اين انتظار داره منو ميكشه
حيف كه نميشه هر چيزي را براحتي بيان كرد
چه روزها و زمانهاي بغرنجي را اينجا سپري كردم و ميكنم
با انواع فكرهاي جور واجور و حساس مواجه شدم و ميشوم
چه دوستان خوب و مهربون و نا مهربون داره اينجا
اگه ميخواي دوام بياري بايد با هر كسي به نوع و حساسيت خودش سازگاري كني
غير اين باشه.....وای
يكي ناز ميكنه...يكي قهر ميكنه...يكي توقع يطرفه داره...يكي می پیچونتت و...يكي هم خيلي خيلي خوبه
و.......پس چه بايد كرد
همه هم دوست داشتني هستند و حق بقاء و عشق دارند..و نميشود ازشان براحتي رد شد
اما من كه بريده ام...ولي بايد دوام آورد...نه !
چون رسم زمونه در اين عصر همينه...!

نميدونم از كجا شروع شد
يه روز متوجه شدم كه خيلي باهم رفيقيم
بصورتيكه يه روز نمی دیدمش افسرده ميشدم
هميشه با يه خوشحالي خاصي وارد محل قرار ميشدم
چون ميدونستم جوجو برای مکان قرار میاد
تا اينكه بعد گذشت مدت زمان محدودي
ديدم جوجو از رفتن و نيومدن ميحرفه
هيچ جوابي نداشتم بدم
فقط فكر كردم بايد يه عاملي باعث اين رفتن شده باشه
بخودم قبولاندم كه گذشت زمان شايد جوجو را سرجاش بنشونه
هر روز كه ميگذشت افسرده تر ميشدم
هميشه اين فكر توي سرم بود كه...
از جوجو امروز خبری میشه...
اما گويا جوجو آب شده و ...
خيلي داغون و متلاشي شده بودم
چون روي دوستي جوجو يه حساب نابسته باز كرده بودم
بعد از گذشت مدت زمان سوخته جوجو اومد اما...
چه آمدني... جوجو ديگه منو نميشناخت...
گريه ام گرفته بود چيكار ميتونستم بكنم
اون خبر نداشت كه چقدر دوسش دارم
حالا هم اون اونور خط ...منم اينور خط
نميدونم چي خواهد شد
ميخوام برم بنشينم و گريه كنم
چون جوجو ديگه دوسم نداره و منو نميشناسه
چون جوجو ديگه دوسم نداره و منو نميشناسه
راز این تصویرو با سلکت کردن روش پیدا کنید

وقتی تو اومدی کسی تو رو ندید
کسی تو رو حس نکرد
ولی من با تموم وجود حضورت رو حس کردم
همیشه دلم می خواد برات شعری بنویسم .
عاشق باشم و دلتنگ .
....نگذاشته است ...نمی گذارد
دلم می خواد..می خواست...مجنون باشم .
نمی گذارد...نگذاشته است.
همین خرده ریزی که اسمش زندگی است.
شاید تا بحال نگذاشته ولی از این به بعد چی ؟
نه نمی تونه دیگه این کارو بکنه !!
این دفعه دیگه می خوام داد بزنم
صدام همه جا رو پر کنه
دوستت دارم ...
تا قیامت اسم ما قصه هارو پر کنه
می خوام از بودنت عالمی ترانه بسازم

زندگی را دوست دارم
اما نه در قفس
بوسه را دوست دارم
اما نه روی هوس
تو را دوست دارم
تا آخرین نفس

ديدی عشقی ![]()
نبود در تار و پودش
ديدی گفت عاشقه عاشق
نبودش
امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه
فقط خوابه ، تو كه رفتی هوای خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم
عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون كه فكر نمي كردی نمونده پيشت، ديدی رفت ودل ما رو سوزوندش
حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جای كفتر و گنجشك كلاغای
سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توی دنيای خاموشی ، ديگه ساعت رو
طاقچه شده كارش فراموشی ، شده كارش فراموشی ، ديگه بارون نمی
باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستی توی اين خونه ، ديگه آشفته
بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از
رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت
گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو
به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری
گفتم كه تو می دونی،سرخاك
تو می ميرم